پادشاه خان عاشق بینظیر میشود؛ عضوی از یک قبیله رقیب که او را در بازی بزکشی شکست داده است. بینظیر با او ازدواج نمیکند مگر اینکه سر قاتل پدرش، حبیبالله را از هند بیاورد. او موفق میشود، اما باید به هند بازگردد. سپس طی مجموعهای از حوادث به شکلی تراژیک از بینظیر جدا میشود و این جدایی تنها سالها بعد با آمدن دخترش، مهدی، و آزادی او از زندان پایان مییابد.