دنیس صبح جمعه به دفتر کارش رفت. ده دقیقه بعد او اخراج شد و تمام دنیایش تغییر کرد. او که مردی در میانه بحران میانسالی است، باور دارد که زندگی باید چیزی بیش از این باشد. یک سگ ولگرد در پارک چشمان او را به روی حقیقت باز میکند.