در حومه آستین، آنی ۱۰ ساله با دوچرخه بیاماکس خود پرسه میزند، به سمت ماشینها خمیر پرتاب میکند و با چوب بیسبالش چیزها را در هم میشکند. پدرش که پرورشدهنده بز و راننده مسابقات تخریبی است، توجه چندانی به تربیت او ندارد. آنی دوستی همسنوسال خود ندارد، بنابراین روتین روزانهاش با شیطنتهای انفرادی پر شده است. یک روز هنگام بازی در جنگل، صدای ناله زنی را میشنود که از درون یک چاه متروکه درخواست کمک میکند. اگرچه آنی ترغیب میشود که هر روز به چاه سر بزند، اما در مورد نحوه برخورد با وضعیت اسفبار آن زن مردد است.