مرد جوان و موفقی باید به شهر کوچک دوران کودکی خود در تگزاس بازگردد تا به پدرش کمک کند. پدر بیمار او میخواهد که او اداره کسبوکار خانوادگیشان، یعنی یک کافه مخروبه را بر عهده بگیرد. این مرد جوان در دل خود میخواهد آن کافه را به آتش بکشد، زیرا آنجا را مقصر مرگ مادرش و بیماری پدرش میداند.