سامانتا، معلمی فداکار در منهتن، هر سال برای کریسمس به زادگاهش میپل فالز در وایومینگ بازمیگردد. امسال او از اینکه دوستپسراش الکس، یک دیپلمات اروپایی از کشور کوچک مادلویا، تصمیم میگیرد همراهش بیاید بسیار خوشحال است. اما سامانتا بعداً متوجه میشود که الکس در واقع شاهزادهای است که باید بر تخت پادشاهی بنشیند و این موضوع دنیای او را زیر و رو میکند. سامانتا با درک این موضوع که ماندن با الکس به معنای زندگی زیر ذرهبین دائمی رسانهها و چشمپوشی از فرصت شغلی رویاییاش است، باید تصمیم بگیرد که آیا آنقدر عاشق الکس هست که از یک معلم به یک عضو خانواده سلطنتی تبدیل شود یا این جهش برای او بیش از حد بزرگ است.