«هلو آلو گلابی» داستان جسی، مرد جوان و پردردسری از لسآنجلس، و دوستش ویل است که در راه شیکاگو، پس از دزدیده شدن ماشینشان، در شهر کوچکی در نبراسکا سرگردان میشوند. هدف سفر آنها ارتباط مبهمی با پدر جسی دارد که در آنجا زندگی میکند. در طول اقامتشان، آنها در ازای گرفتن ماشین هنک، که یک تعمیرکار خشن و زمخت است، برای او کار میکنند؛ هنک با شارون ازدواج کرده، متصدی بار مهربانی که پذیرفته موقتاً به آنها پناه دهد. هنک، شارون و دختر همسایه به نام دورا، که روابط متشنجی با مردان زندگیاش دارد، درسهای شگفتانگیزی درباره روابط و خودش به جسی میآموزند.