ماریا و لوکاس همزمان و بدون هیچ دلیل مشخصی تصمیم میگیرند از خانههای خود فرار کنند. هر کدام از آنها باید با مشکلات شخصی خود دستوپنجه نرم کنند: ماریا در یک ازدواج مجلل با دیمیتریس گیر افتاده و مشغول بزرگ کردن دو فرزندشان است؛ لوکاس نیز بیکار و غرق در بدهی است. هر دو از مسائل شخصی خود فرار میکنند و سرگردانی خود را در آتن امروزی آغاز میکنند. آنها با مجموعهای از رویدادهای جنجالی روبرو میشوند و با شخصیتهای عجیبی ملاقات میکنند. علاوه بر این، افراد مختلفی در تعقیب آنها هستند؛ دو پلیس به دنبال ماریا هستند و لوکاس توسط غریبهای عجیب و سیاهپوش به نام جوزف تعقیب میشود که به شدت چیزی از او میخواهد.