در یک منطقه بیابانی، مارتین که ویلچرنشین است، از یک باند تبهکار برای جمعآوری اجارهبها و کشتن هر کسی که مقاومت کند استفاده میکند. سپس لسیتر از راه میرسد و به مارتین میگوید که میداند فرانک، مردی که او را فلج کرده، کجاست. جایزهای برای سر او تعیین میشود. در این میان، فرانک بوی خطر را حس میکند.