مایبارا کیچی، پسر نوجوان، به تازگی همراه خانوادهاش از شهر به روستای کوهستانی هینامیزاوا نقل مکان کرده است. او به خوبی با زندگی جدیدش سازگار میشود، در مدرسه کوچک روستا دوستانی پیدا میکند، بازی میکند و اوقات خود را در آرامش و شادی نسبی میگذراند که ناگهان قتلی هولناک رخ میدهد. رازی شروع به فاش شدن میکند که ریشه در اتفاقات پنج سال پیش دارد. با اطلاعات بیشتری که کیچی درباره این حوادث عجیب به دست میآورد، او به این فکر فرو میرود که آیا توانایی رویارویی با حقیقت پشت پرده همه این ماجراها را دارد یا خیر.