سافیا، زن بدنام شهر، برخلاف عقل و منطق خود، عاشق ماتئو میشود که یک گدا و صوفی در محله بومینشین سیروکو است. او به فرانسه فرار میکند، ابتدا به عنوان معشوقه و سپس همسر یک باستانشناس ثروتمند میشود و فرزند ماتئو را به دنیا میآورد، در حالی که همسرش فکر میکند این بچه متعلق به خودش است. سالها بعد، با پیدا شدن سر و کله ماتئو و ورود یک باند باجگیر که گذشته سافیا را برملا کرده و او را نزد شوهرش رسوا میکنند، اوضاع پیچیده میشود.