لوکا دختری هفتساله، بااراده و پرشور است. پس از دو سال جدایی، والدینش او را به سفری میبرند تا وسایل خانه ییلاقی خود را در جزیرهای آرام در دریای اژه جمع کرده و آن را بفروشند. در آنجا، رابطه عاطفی والدینش دوباره شعلهور میشود. این صمیمیت تازه، پویایی خانواده را به هم میریزد، چرا که لوکا ناگهان دیگر در مرکز توجه نیست. او با هوش و قاطعیت کودکانه خود، پدر و مادرش را مقابل یکدیگر قرار میدهد تا جایگاه خود را به عنوان مرکز جهان آنها حفظ کند.