«المر بزرگ» و همراهش، دو شعبدهباز بیکار، برای سرگرم کردن «جری برانسون» دلشکسته به او کمک میکنند تا «اسپانکی میلفورد» را به فرزندی بپذیرد. وقتی برانسون آشتی کرده و فرار میکند، این دو با پسر کوچک تنها میمانند. اما اسپانکی ثروتی در کنتاکی به ارث میبرد و آنها راهی جنوب و شهر بینزویل میشوند؛ جایی که خانوادههای میلفورد و ویکفیلد درگیر یک نزاع تلخ و دیرینه هستند.