وقتی جنگ شروع میشود، آنیکا با والدینش در ورملاند، نزدیک مرز نروژ زندگی میکند. پسرعموی او، هارالد، دلال بازار سیاه است اما مجبور میشود از دست پلیس به نروژ فرار کند. آنیکا به استکهلم نقلمکان کرده و به عنوان پیشخدمت مشغول به کار میشود. او با بریت که دختری شاد و بیخیال است آشنا میشود و اوقات خوشی را با هم میگذرانند. او همچنین با مرد جوانی به نام بنگت آشنا شده و با او ازدواج میکند، اما خیلی زود متوجه میشود که شوهرش با آن مردی که از او خواستگاری کرده بود، تفاوت زیادی دارد.