استیسی کالینز شانزدهساله و خجالتی باور نمیکند که محبوبترین پسر مدرسه، ورزشکار جذابی به نام بابی تنیسون، به او علاقهمند شده است. در ابتدا او از توجه مداوم بابی خوشحال است، اما بابی به تدریج تملکگرا و حسود میشود و به او دیکته میکند که با چه کسی حرف بزند و چه بپوشد. وقتی بابی فکر میکند استیسی از خط قرمزها عبور کرده، تهدیدها به خشونت تبدیل میشوند. به زودی استیسی با ترس و لرز زندگی میکند. بهترین دوست استیسی با دیدن کبودیهای بدن او، وی را متقاعد میکند که رابطه را تمام کند؛ اما استیسی در لحظهای از ضعف، به ملاقات بابی میرود. این آخرین باری است که او زنده دیده میشود.