داستان فیلم حول محور سه شخصیت میگذرد. دو نفر از آنها یک پمپ بنزین را در حومه شهر اداره میکنند؛ جادهای که دیگر رفتوآمد چندانی در آن جریان ندارد و در نتیجه مشتری خاصی هم ندارند. آنها در یک ون فرسوده در همان محل زندگی و کار میکنند که شیشههایش با پلاستیک پوشانده شده است. صدری، پهلوان سابق که اکنون یک چشمش نابینا شده، رئیس پمپ بنزین است. یدی دستیار مشتاق اوست که معمولا به جای خوشحال کردن، بیشتر باعث آزار میشود. در نهایت عباس نامهرسان حضور دارد که آرزو دارد دوچرخه بدون ترمز خود را با یک موتور سیکلت عوض کند، در حالی که باید از برادر بیمار روانی خود نیز مراقبت کند.