لوکای ۲۰ ساله دختران را فریب میدهد و سپس آنها را در بندر کنستانتسا در دریای سیاه به دست دوستانش میسپارد. لوکا عاشق ولی، یکی از قربانیان احتمالی خود میشود. تابستان در امتداد رودخانه دانوب در هارسووا است. صدای موسیقی بلند است، ماشینها شیک هستند، دختران برنزه شدهاند و ولی از خانه فرار کرده و به تختخواب لوکا پناه میبرد. عشق اول هرگز تا این حد خطرناک نبوده است.