کن هریسون هنرمندی است که برای ساختن مجسمهها زندگی میکند. یک روز او دچار سانحه رانندگی شده و از گردن به پایین فلج میشود. تمام کاری که او میتواند انجام دهد صحبت کردن و تکان دادن سرش است و او میخواهد بمیرد. در حالی که در بیمارستان بستری است، با برخی از کارکنان دوست میشود و آنها زمانی که او برای گرفتن حق مرگ به دادگاه میرود، از او حمایت میکنند.