کایا ماغان، پادشاه مستبد واگادو، با پیروی از دستورات کاهن خود، دستور قربانی کردن مذهبی «سیا یاتاباری»، دختر باکره یک خانواده سرشناس را برای خدای پایتون صادر میکند. هدیهای از طلا معادل وزن سیا به عنوان غرامت تسلیم کردن دخترشان برای قربانی به خانوادهاش داده میشود. با این حال، سیا فرار میکند و در خانه یک پیامبر دیوانه که علیه پادشاه شورش کرده، پناه میگیرد. پادشاه به ژنرال ارشد خود دستور میدهد تا سیا را پیدا کند، اما ژنرال دچار تردید است زیرا سیا نامزد برادرزادهاش، مامادی، است که از طرف پادشاهی در جنگ به سر میبرد. مامادی بازمیگردد و به عموی خود میپیوندد تا با خدای پایتون بجنگد.