ماریکو مانند یک دانشجوی معمولی ژاپنی در دهه ۷۰ میلادی زندگی میکند و بخش زیادی از وقت خود را به جای درس خواندن، صرف هماهنگ کردن روابط عاطفی و کارهای پارهوقتش میکند. او خود را میان دو راهی میبیند: دوستپسر سابقش که فردی سرسخت، بیاحساس اما جذاب است، و یک آشنای جدید که نسبت به احساسات او حساستر است اما گاهی اوقات رفتارهای خودخواهانه و بچگانهای از خود نشان میدهد. آیا او یکی از آنها را انتخاب خواهد کرد یا تصمیم میگیرد راه خودش را برود؟