دو دوست پیر و ثروتمند به نامهای آندریاس و آگیسیلاوس هر دو عاشق ریتای جوان هستند. آندریاس معتقد است که این جوانی است که دنیا را میچرخاند، نه پول. او روح خود را به شیطان میفروشد، جوان میشود و با ریتا لاس میزند. با این حال، آندریاس متوجه میشود که جوانی به تنهایی کافی نیست و تصمیم میگیرد جهیزیهای به ریتای دوستداشتنی بدهد تا او بتواند با کسی که واقعاً دوستش دارد ازدواج کند.