می، دختری که کپسول گاز تحویل میدهد، رو به آسمان فریاد میزند که باید با مردی پولدار ازدواج کند. در پروازی به مقصد میلان، می با کریسمس آشنا میشود؛ یک شهروند جذاب و ثروتمند اهل هنگکنگ که بلافاصله به می علاقهمند میشود. او فکر میکند که به آرزویش رسیده است، اما به محض فرود، جیب هر دو توسط یک سارق محلی زده میشود. آنها بدون ناامیدی، یک «قرار عاشقانه فقیرانه» را آغاز میکنند و بدون داشتن حتی یک سنت، میلان را زیر پا میگذارند. این دو به خوبی با هم کنار میآیند و می را به این نتیجه میرسانند که نقشههای مادیگرایانه و بدبینانهاش به نتیجه رسیده است.