ملوان بو فردریکسون در حال سفر به خانه برای گذراندن مرخصی است. او حادثهای را به یاد میآورد که در ۱۲ سالگی باعث آن شده و منجر به مرگ دختر جوانی شده بود؛ اتفاقی که باعث شده او نسبت به مرگ احساس انزجار پیدا کند. او پس از بازگشت به خانه با اوا ملاقات میکند، دختری که به او علاقهمند میشود و آنها برای شروع یک زندگی مشترک با هم به استکهلم نقلمکان میکنند.