ماریو و سیلویا یک زوج طبقه متوسط معمولی اهل مونتهویدئو هستند که دوران سخت بازنشستگی را سپری میکنند. به دلیل سهلانگاری ماریو در یکی از آخرین جراحیهایش، یک سگ کوچک میمیرد. مدت کوتاهی بعد، ماریو و سیلویا متوجه میشوند که دزدها وارد خانهشان شدهاند. آنها چارهای جز ترک خانه و اقامت در خانه دخترشان ندارند، جایی که وارد مارپیچی از ناامنی و پارانویا میشوند که آنها را به سمت خشونت و رفتارهای بیمنطق میکشاند.