در استرالیای دهه ۱۹۵۰، سیلیای جوان با احساس انزوا و بیاعتمادی به دنیای اطرافش بزرگ میشود. مادر و پدرش به او اجازه نمیدهند با بچههای همسایه بازی کند زیرا والدین آنها کمونیست هستند. سپس خرگوش خانگی او به دلیل افزایش جمعیت خرگوشها گرفته میشود. و از همه آسیبزاتر اینکه وقتی مادربزرگش میمیرد، او کسی است که جسد را پیدا میکند. او برای کنار آمدن با این شرایط، به فانتزیهای پیچیده و ذهنی خود پناه میبرد.