یک نویسنده جوان به مرز جنون میرسد. میکله که بیگانه، روانپریش و گرفتار عذاب وجدان است، از واقعیت فاصله میگیرد، علاقهاش را به کار از دست میدهد و پیش از اینکه برای شوکدرمانی به آسایشگاه فرستاده شود، به مرز خودکشی میرسد. میکله پس از فرار از آسایشگاه به خانه دوران کودکی خود بازمیگردد و در آنجا به دلایل وضعیت روحی فعلی خود پی میبرد.