ریوئیچی با رها کردن تمدن مدرن، زندگی منزوی و خودکفایی را در یک کوه پوشیده از برف میگذراند و بمبهای پستی برای مدیران عامل شرکتها و شبکههای تلویزیونی ارسال میکند. یک روز او با موجودی مرموز در جنگل روبرو میشود. همان شب، برادر بزرگترش که خودکشی کرده بود، در کلبهاش در برابر او ظاهر میشود. این شبح ریوئیچی را به آن سوی یک در میبرد، جایی که ریوئیچی حقیقت را درباره خانوادهاش میفهمد.