بوشان چودری و آقای آگاروال رقبای تجاری هستند و از یکدیگر نفرت دارند. فرزندان آنها، راجش چودری و آشا آگاروال، در یک کلاس در دانشگاه درس میخوانند و عاشق یکدیگرند. هر دو به شدت میترسند که وقتی والدینشان از رابطه عاشقانه آنها باخبر شوند چه خواهند کرد. وقتی والدین متوجه این موضوع میشوند، انواع محدودیتها را برای آنها وضع میکنند. آنها که نمیتوانند دور از هم بمانند، با یک ماشین دزدی فرار میکنند. در راه با مرد مجروحی مواجه میشوند و تصمیم میگیرند او را به بیمارستان برسانند؛ غافل از اینکه کمک به این غریبه نه تنها زندگی آنها را برای همیشه تغییر میدهد، بلکه جانشان را هم به خطر میاندازد.