جکسون یک قاتل زنجیرهای تنهاست که تازه دارد به هدف تمام این کشتارهایش شک میکند. او تمرکزش را روی این موضوع که اصلاً چرا شروع به کشتن کرد از دست داده است. آینده تاریک به نظر میرسد تا اینکه او با دختری نابینا به نام شلی آشنا میشود که به او نشان میدهد زندگی آنقدرها هم بد نیست. حالا همه چیز به تصمیم جکسون بستگی دارد که آیا میخواهد دست از کشتن بردارد، مسئولیتپذیری را یاد بگیرد، به فکر پیدا کردن یک شغل واقعی باشد و خانوادهای تشکیل دهد یا خیر.