اندی مانند پدرش به کالج وینرایت میرود. او در قطار دختر موطلایی زیبایی را میبیند و هر بار که او را ملاقات میکند، دختر یا به او چشمک میزند یا به صورتش سیلی میزند. اندی کاملاً گیج شده است. در قطار، اندی با کی و دکتر استندیش آشنا میشود که هر دو عازم وینرایت هستند. اندی از کی خوشش میآید، اما به نظر میرسد دکتر استندیش هم به او علاقه دارد. اوضاع در کالج با کی خوب پیش میرود، اما دختر موطلایی یک لحظه مهربان است و لحظه بعد اندی را نادیده میگیرد. وقتی اندی میفهمد که آن دختر موطلایی در واقع دو قلوهای همسان هستند، سعی میکند در رابطه با پدرشان به آنها کمک کند اما بعد از نیمهشب در پانسیون آنها گیر میافتد.