ایرینا یک پیشخدمت پارهوقت در شهری کوچک در بلغارستان است. درست در همان روزی که او از کار اخراج میشود، همسرش دچار یک تصادف شدید میشود. خانواده ایرینا در فقر گرفتار میشوند. او برای تامین مخارج زندگی، تصمیم میگیرد رحم خود را اجاره دهد. دعواها، ناامیدی و بذر زندگی که در شکم او رشد میکند، موج دیگری را به این زندگی سخت و درهمشکسته وارد میکند. به مرور زمان، ایرینا کشف میکند که عشق ورزیدن و بخشیدن واقعا چه معنایی دارد.