سیلوی، زن جوانی که معتقد است نفرین شده، در شهر کارکاسون با سرپرستش آقای تولزاک زندگی میکند. تولزاک معلمی بازنشسته است که میخواهد راز کاتارها را کشف کند؛ یک فرقه مسیحی در قرون وسطی که مرگ را بر زندگی ترجیح میدادند. سیلوی با رولاند، آهنگسازی که امیدی تازه در ذهن آشفته او میکارد، آشنا میشود. سپس آقای تولزاک از او میخواهد که از دنیا دست بکشد و به درون مقبرهای مخفی که بهتازگی یافته است برود.