بنی و همسرش روت آماده رانندگی به سمت فلوریدا میشوند، اما بنی به کسی نیاز دارد که در غیاب او مراقب فروشگاه بزرگش باشد. بنی با وجود اینکه توجه چندانی به پسرش راسل ندارد، این مسئولیت را به او میسپارد. اگرچه راسل احترام زیادی از سوی والدینش دریافت نمیکند، اما وضعیت او بهتر از برادرش ازرا است که بنی تا جایی پیش رفته که او را از ارث محروم کرده است. ازرا در حال حاضر به طور همزمان با کارش (مربیگری یک تیم بسکتبال دبیرستانی که سالهاست برنده نشده) و همسرش (که مدام غر میزند و میخواهد هر چه زودتر بچهدار شود) در کلنجار است.