رابرت تاکر، مرد جوان همجنسگرایی که تقریباً هیچ احساسی از خود بروز نمیدهد، در اتاقهای انتظار مختلف مینشیند. همانطور که نشسته است، رویدادهایی از سالی از دوران کودکیاش را به یاد میآورد که پدرش فوت کرد. او در آن سال ده یا یازده ساله است و در مدرسه کاتولیکی که میرود مورد آزار و اذیت قلدرها قرار میگیرد. به نظر میرسد او هیچ دوستی ندارد. در خانه، مادرش ساکت است و پدرش بیمار و عصبانی است. پس از مرگ پدرش، مراسم شبزندهداری برگزار میشود، تابوت میرسد و جسد برده میشود. پسرک در تنهایی عزاداری میکند.