در یک قلمرو پادشاهی نامشخص در دوران رنسانس، به محض اینکه قبیله کولیهای آنوب در نزدیکی دهکده بارون تووار اردو میزنند، جسد کنت اورسو که به قتل رسیده پیدا میشود. بارون بدذات کولیها را مقصر میداند و همه آنها را در قلعه خود زندانی میکند. در همین حال، غریبهای مرموز سوار بر اسب سفید، تیر قتل را پنهان کرده و دل کارلا، دختر زیبای کولی را به دست آورده است، که این موضوع باعث ناراحتی نامزد سابق او، تونیو میشود. بارون تووار نیز شیفته کارلا شده است؛ به خصوص وقتی متوجه آویز نشان خانوادگی او میشود.