جورج همیشه قربانی تمسخر همکلاسیهایش است. یک روز او کنترل خود را از دست داده و به آنها شلیک میکند. بهترین و تنها دوستش، بلیز، به جای او متهم شده و به ۷ سال حبس در بیمارستان روانی محکوم میشود. در روز آزادی، بلیز متوجه میشود که تنها یک خانواده دارد و آن هم بهترین دوستش جورج است. اما جورج که سعی دارد به عضویت گروه «چیورز» درآید، نمیخواهد چیزی از دوست دوران کودکیاش بشنود؛ گروهی که اعضای آن کاپشن و چکمههای قرمز میپوشند، شیر مینوشند، وانتهای اسپرت میرانند و یک بازی نامفهوم و خشونتآمیز انجام میدهند که ترکیبی از کریکت و محاسبات ذهنی است.