در قطب شمال، هنگامی که سایوا به دنیا میآید، یک شمن اعلام میکند که او شرور است و برای هر کسی که با او در ارتباط باشد، آسیب به همراه خواهد داشت. سایوا از قبیله گلهداران خود طرد میشود و بزرگ میشود تا زندگی عشایری را با آنجا، دختر جوانی که در نوزادی به فرزندی پذیرفته، سپری کند. سپس لوکی، سربازی مجروح و گرسنه، به زندگی منزوی آنها وارد میشود. زنان او را پرستاری میکنند تا سلامتیاش را بازیابد، اما خیانت، خشونت و سرنوشتی شوم در انتظار همه آنهاست.