جولیا یک معلم ۳۵ ساله ادبیات انگلیسی است که با افسردگی دستوپنجه نرم میکند و تلاش دارد پس از پایان رابطه عاشقانه طولانی و عمیقش با آنتونیا، زندگی خود را دوباره سروسامان دهد. جولیا که پس از جدایی از شریک زندگی مرموزش احساس طردشدگی کامل میکند، وارد فرآیندی دردناک و ناامیدکننده میشود. زندگی و ارزشهای او با اندوهی طاقتفرسا آمیخته شده و مقیاس زندگیاش به تکههای تار از خاطراتش تقلیل یافته است. آشفتگی درونی و درگیریهای ذهنی او مانع از فرآیند ضروری سازگاری با زندگی جدیدش میشود. برای او غیرممکن است که هنگام تلاش برای بیان احساساتش، درد خود را پنهان کند.