داستان رابطه میان پادشاهی که به بیرحمی شهرت دارد و رعیتش که به سکاندار مورد اعتماد او تبدیل میشود. آنها زمانی با هم ملاقات کردند که پادشاه تصمیم گرفت با لباس مبدلِ یک فرد عامی، وضعیت مردمش را بررسی کند. او پس از مبارزهای برای تعیین برنده و رسیدن به دختر مورد علاقه، با این مرد عامی دوست میشود. آنها برادرخوانده میشوند و آن مرد به عنوان سکاندار کشتی پادشاه منصوب میشود. هنگامی که سوءقصدی به جان پادشاه صورت میگیرد، سکاندار تلاش میکند تا از خطر فرار کند و همین باعث به گل نشستن قایق میشود که مجازات آن مرگ است. اکنون زمان آن است که ببینیم آیا دوستی آنها قویتر از حاکمیت قانونی است که به پادشاه قدرت مطلق بر زندگی رعایایش را میدهد، فارغ از اینکه چه رابطه شخصی با هم دارند.