«شاهزاده نفت» یک تاجر بیوجدان است. او مشتاقانه منتظر یک معامله پرسود با «بانک آریزونای غربی» است و چاههای نفتی را در دریاچه شلی به بانک میفروشد که در واقع وجود خارجی ندارند. شاهزاده نفت متوجه میشود که مهاجران مایلند در دریاچه شلی ساکن شوند. بنابراین او راهنمای مهاجران را با یکی از مزدوران خود جایگزین میکند تا مسیر دیگری به آنها بدهد. اما به زودی شاهزاده نفت متوجه میشود که وینتو، رهبر درستکار آپاچیها و برادر خونیاش اولد شورهند را نادیده گرفته است.