متیو، جوان مبتلا به اسکیزوفرنی، وقتی صاحبخانه بیرحمش ساختمان آپارتمانش را تخریب میکند، خود را آواره خیابانها میبیند. به زودی، او با تهدیدهای لروی کوچک، یکی از اراذل خشن پناهگاه مردان فورت واشینگتن، در شرایط وخیمتری قرار میگیرد. او به جری، یک کهنهسرباز جنگی با تجربه خیابانی پناه میبرد که متیو را مانند پسر خود زیر بال و پر میگیرد. رابطه میان این دو مرد در تلاش برای غلبه بر انزوای فلجکننده بیخانمانی عمیقتر میشود.