در تبت باستان و در سایه کوههای هیمالیا، شاهزاده جوان، لاهاموکلودان، از مرگ مرموز پدرش باخبر میشود و به پادشاهی جیائوبو بازمیگردد. او که از ازدواج ناگهانی مادرش با عمویش، کولو-نگام، آشفته شده است، قسم میخورد تا حقیقت مرگ پدرش را کشف کند. وسواس فکری او برای انتقام، روحش را تسخیر کرده و بر عشق او به اودسالویانگ سایه میافکند. وقتی او شمشیرش را به سمت پادشاه جدید نشانه میرود، ملکه نانم سرانجام به پسر عزیزش، لاهاموکلودان، هویت واقعی عمویش را میگوید. در تلاش برای رویارویی با سرنوشت و مبارزه با شیاطین درونش، پادشاهی جدید متولد میشود.