ماروسیا ۱۶ ساله است و مانند بسیاری از نوجوانان روسی، تصمیم دارد به زندگی خود پایان دهد. سپس او نیمه گمشده خود را در وجود کیمی، یک نوجوان دیگر از نسل هزاره، پیدا میکند. آنها یک دهه را صرف فیلمبرداری از سرخوشی و اضطراب، شادی و بدبختی دوران جوانی خود میکنند؛ جوانیای که توسط یک رژیم سرکوبگر و مستبد در بحبوحه یک «روسیه افسرده» خفه شده است. این فیلم فریادی از اعماق قلب و ادای احترامی به یک نسل کاملِ به سکوت وادار شده است.