آلیا آلبورا به همراه جنازه همسر مرحومش و پسر پنج سالهشان به ماردین میآید تا آخرین وصیت شوهرش را عملی کند. با این حال، این ورود نقطهای بیبازگشت است و هیچ راه فراری از آلبورا وجود ندارد. جهان آلبورا، رئیس قبیله آلبورا، نسبت به تلاشها و سختیهای آلیا بیتفاوت نیست، اما اجازه نمیدهد او فرزندش را بردارد و آنجا را ترک کند. آلیا آلبورا در مواجهه با تاریکی گذشته، رازهای پنهان و واقعیتهای تلخ منطقه، خود را درگیر مبارزهای شدید با خانواده همسر مرحومش میبیند.