مردی که در چنگال خفهکنندهی فقدان گرفتار شده، زندگیاش را قطعهقطعه میبیند. او که در تلاش برای عبور از مه عاطفیاش است، مادرش رفتن به کلبهی خود را پیشنهاد میکند، اما موجودی باستانی که از غم تغذیه میکند، در آنجا ریشه دوانده است. زمستان نیو انگلند بر این نامهی عاشقانه به وحشت خزنده و سینمای آهسته تأکید میکند.