گلادیس ایلوارد، زن انگلیسی، در تمام طول زندگیاش میدانست که جای او در چین است. او که صلاحیت لازم برای اعزام به عنوان یک مبلغ مذهبی را ندارد، به عنوان خدمتکار کار میکند تا هزینه سفر خود را به یک روستای دورافتاده و فقیر تامین کند. او در آنجا سرانجام زندگی کامل و شادی را تجربه میکند؛ اداره یک مسافرخانه، فعالیت به عنوان بازرس منع بستن پاهای زنان، مشاوره به فرماندار محلی و حتی به دست آوردن دل کاپیتان لین نان. اما زمانی که ژاپن به چین حمله میکند و کودکان چینی برای نجات جان خود به او نیاز پیدا میکنند، گلادیس سرنوشت واقعی خود را کشف میکند.