ویریدیانا در حال آماده شدن برای آغاز زندگی خود به عنوان یک راهبه است که تا حدی برخلاف میلش، برای ملاقات با عموی سالخوردهاش، دون خایمه، فرستاده میشود. عمویش از او حمایت مالی میکند، اما این دو فقط یک بار همدیگر را دیدهاند. خایمه فکر میکند ویریدیانا شبیه همسر مرحومش است. ویریدیانا در تمام زندگی خود پنهانی از این مرد متنفر بوده و وقتی میبیند خایمه مصمم به اغوای برادرزاده پاکدامن خود شده، بدترین ترسهایش به حقیقت میپیوندد. با به هم خوردن برنامههای ویریدیانا برای پیوستن به صومعه توسط عمویش، زندگی او از هم میپاشد.