در شهر ساحلی بولون، هلن که فروشنده مبلمان عتیقه است با ناپسری خود، برنارد، که از خدمت سربازی در الجزیره بازگشته زندگی میکند. آلفونس، معشوق قدیمی هلن، به همراه خواهرزادهاش فرانسواز به ملاقات آنها میآید؛ او نیز از الجزیره بازگشته، جایی که یک کافه را اداره میکرد. برنارد از نامزدش موریل صحبت میکند که هلن هنوز او را ندیده است. گذشته با گناه، سوءتفاهمها و فرصتهای از دست رفته تیره و تار شده است. ظاهر آدمها فریبنده است و چیزها تغییر میکنند. در حالی که هلن و آلفونس تلاش میکنند رابطه خود را احیا کنند، به نظر میرسد همه آنقدر آشفته و نامتعادل هستند که نشان میدهد هیچ چیز نمیتواند به خوبی پایان یابد.