در ایتالیای پیش از جنگ، یک زوج جوان صاحب یک نوزاد پسر میشوند. با این حال، پدر به پسرش حسادت میکند؛ و صحنه به دوران باستان میرود، جایی که نوزاد به بیابان برده میشود تا کشته شود. او نجات مییابد، نام ادیپ بر او نهاده میشود و توسط پادشاه و ملکه کورنت به عنوان پسرشان بزرگ میشود. روزی یک پیشگو به ادیپ خبر میدهد که سرنوشت او این است که پدرش را بکشد و با مادرش ازدواج کند. او که وحشتزده شده، از کورنت و والدین فرضیاش فرار میکند؛ اما در راه با مرد مسنی درگیر میشود و او را میکشد...