ایچی در مسافرخانهای اقامت دارد که زنی در آنجا میمیرد. آخرین آرزوی زن این است که ایچی پسرش را نزد پدرش ببرد؛ هنرمندی که در شهری نزدیک زندگی میکند. ایچی پس از رسیدن به شهر متوجه میشود که پدر توسط یک رئیس محلی مجبور شده تا برای پرداخت بدهیهای قمارش، تصاویر مستهجن غیرقانونی خلق کند. ایچی ماموریت خود را نجات آن مرد و تجدید دیدار خانواده قرار میدهد، هرچند این کار او را با ساموراییای که در راه شهر با او دوست شده بود، وارد درگیری میکند.