میبل لانگتی، زنی ناامید و تنها، همسر نیک، یک کارگر ساختمانی شهرداری در لسآنجلس است. او که به مرور زمان و به ویژه در حضور دیگران از نظر روانی ناپایدارتر میشود، مشتاق خوشبختی است، اما رفتارهای به شدت بیثباتش نیک را متقاعد میکند که او خطری برای خانواده است و تصمیم میگیرد او را به مدت شش ماه در یک آسایشگاه بستری کند. نیک که با سه فرزند تنها مانده تا آنها را به تنهایی بزرگ کند، منتظر بازگشت اوست؛ بازگشتی که غافلگیریهای زیادی به همراه دارد.